تبليغاتX
مریم پائیزی
هیچکس تنهایم راحس نکرد

لحظه ی ویرانیم را حس نکرد

در تمام لحظه هایم هیچکس

وسعت حیرانیم را حس نکرد

هیچکس تنهایم را حس نکرد

ان که سامان غزهایم ازاوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد

هیچکس تنهایم را حس نکرد

لحظه ی ویرانیم را حس نکرد

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 9 بعد از ظهر |

سلام

نمیدونم دوباره میتونم بیام وتوی وبلاگم سلامی دوباره

 بنویسم وبه همه ی دوستای خوبم سر بزنم یا نه!!!

انگار سالهاست خونه تکونی نکردم حالا که اینجام فقط به خاطر یه

 عزیزومهربونه که تو این چند

 مدت منو تحمل کرده و منو تنها نذاشته

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده وکوچک

آن هم از دوست عزیزی که زندگی را جز برای او

وجزبا او نمی خواهی!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 15 مهر1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |

اول سلام به همه ی شما

میبخشید دیر آپ کردم و بهتون سر نزدم سرم واقعا شلوغ بود

الان میخوام چندتا از شعرای که دوستام برام فرستادنو بنویسم

اینجا آسمان ابریست انجا را نمیدانم

اینجا شده پاییز انجا را نمیدانم

اینجا فقط رنج است انجا را نمیدانم

اینجا دلی تنگ است انجا را نمیدانم

 

باز باران بی ترانه٫گریه های بی بهانه

می خورد برسقف قلبم 

باورت شاید نباشد

خسته است این قلب تنگم

 

میدونم دلت گرفته:من برات سنگ صبورم

مثل تو از همه دورم٫واسه من زندگی سرده

نکنه تو هم غریبی٫کاش میشد اشکاتو پاک کرد

بمیرم تو هم بریدی٫چه تبسم قشنگی!وقتی به غمها بخندی

آخه ارزشی نداره،دل به این دنیا ببندی

نازنین دنیا همینه اون که خوب بود بهترینه

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |

سلام دوستای خوبم حتما میپرسین این دختر خوشکل کیه

این یگانه دختر خواهرمه خیلی بامزه هست

به خالش رفته 

شهادت امام علی رو تسلیت میگم

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |
                                                                                       

همه می پرسند:
- چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند
که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری!؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.
من،مناجات درختان را،هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ وطراوت را در گونه گل
همه را می شنوم،میبینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تو می اندیشم.
همه وقت،همه جا
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان اینرا،تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من،تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
تو بگیر، تو ببند!تو بخواه
پاسخ چلچله ها را،تو بگو
قصه ابرو هوارا،تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!



+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |

اگر خواهم غم دل با تو گويم جا نمي بينم

اگر جايي كنم پيدا تورا تنها نمي بينم

اگر جايي كنم پيدا و هم تنها تورا يابم

زشادي دست وپاگم ميكنم خودرا نمي بينم

عشق مي سوزد و خاكستري كه از سوز اين آتش جان سوز بوجود مي ايد.خود

روشن گر زندگي است چرا از عشق سخن نگو ئيم و عروس عشق را بر تخت

پيروزي ننشانيم.آيا منكران عشق ميگويند كه از عشق بگذريم و عاشق

نشويم.و يا اين كه عشق را محكوم و عاشق را سنگ سار كنيم آيا مي توان

از دوست داشتن دل بر كند يا اينكه اگر تصويرري در آينه پديد مي آيد

 مقصر اينه است.پس اين عشق است كه ميليونها دل و ذره را به هم پيوند

داده است چرا كه اگر عشق نبود كهكشانها ازهم ميپاشيد و زندگي

رنگ و بويي نداشت

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 0 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 11 تیر1387 و ساعت 5 بعد از ظهر |
یه خط دیگه روی دیوار میکشم

در تکاپویی برای بازگشت

چشم بسته و گیج

من فراموش شده ام

بار دیگر دست به دامان میله های سربی زندان

شاید به اندازه ی تن نحیفم از هم بازشود

اشکهایم که کف سرد سلول را خیس کرده اند

تا به حال اینگونه فریاد نکشیده بودم

کی تمام میشود این حبس بی ملاقاتی

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |

يعني مي شه ما دوتا يه روزي به هم برسيم

هم فقط رسيد نه حتي اگه كم برسيم

يعني مي شه خوشي بياد دور ما هاشور بكشه

به ارزوهاش برسه هر كي كه دوري بكشه

يعني مي شه شب بشينيم دست روي موهات

بكشم

كاشكي بدونم چقدر بايد مكافات بكشم

يعني مي شه به جاي اشك روي چشام سرمه باشه   

 

مردها در چهارچوب عشق به وسعت غير قابل تصوري

 نامردند وبراي اثبات نامرديشان

همين بس كه در مقابل قلب يك زن احساس ميكنند

 مردند

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 4 بعد از ظهر |